دیروز بود از جلوی آبمیوه فروشی تو حشمتیه رد میشدم ، بی هوا وایسادم کنار خیابون و نگاه کردم اون کوچه ایی و که تو ازش رد میشدی همون لحظه داشت تو سرم رد میشد " دیگه خاطرم نیست زندگی کجاست خاطرم نیست طعم باد رو ، خاطرم نیست کجامو از یاد میبرم لحظه هامو ، ما چه غریبونه زندگی کردیم ، هیچ جمعه ای قاتلم نیست ، اسممو نپرس خاطرم نیست ، و بی اثرن تریاک ها مسموم دریاب ،چه بادی میزد پاییز عجب شلاقی میزد تو گفتی که همه دیرن چه مذاب بود طعم سینه ات ، گفتم میرم یه طعم دیگه است تو گفتی همه میرن " من چه غریبونه زندگی کردم ...چقدر زود میگذره همه چی ، از آخرین باری که برام کامنت گذاشتی پنج سال میگذره ، از آخرین باری که دیدمت ده سال بیشتر تصویرایی میاد تو ذهنم که به یاد آوردنشون فقط بهم میگه چقدر دوست داشتم ، چقدر دلم برات تنگ شده ، چقدر دلتنگتم ...وقتی برگشتی واسم از دریا بگواز سختی های راه بگوچی آخر این جاده بودوقتی برگشتی با من از فردا بگواز دشت پروانه ها بگواز قاصدک آرزوبرگرد واست از دردهام بگماز گریه ابرها بگماز این من تنها بگم
برچسب:
نویسنده: میلاد زارعی
تاريخ: يکشنبه
2 آذر
1404 ساعت: 18:38